مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
452
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ستمكاره و زشت و ناسازگار * بدانديش و بدخوى و بسيارخوار و از جمله چيزها كه بر آن مرد از زن خويش روى داد ، اينست كه آن زن گفت : اى معروف ، امشب ميخواهم كه برنج و شكر و كتافه و عسل از بهر من بياورى . معروف گفت : اگر خداى تعالى گشايشى دهد ، بياورم . و گرنه به خدا سوگند امروز مرا يك درم نيست . زن گفت : من اين سخنان نميدانم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و نودم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، زن گفت : من اين سخنان نميدانم . اگر گشايش باشد يا نباشد ، بىكتافه و عسل ميا . كه اگر بىكتافه و عسل بيائى ، شبت را از بختت تيرهتر كنم . مرد گفت : خدا كريم است . پس از آن معروف با كوهكوه اندوه بيرون آمده ، فريضهء صبح بجا آورد و دكان گشوده ، گفت : اى پروردگار ، از تو مسئلت ميكنم كه امروز قيمة كتافه و عسل به من برسانى و مرا امشب از شر اين پليد وارهانى . پس تا نصف النهار بنشست . هيچ كارى نزد او نياوردند . هراسش از زن خود بيشتر شد . برخاسته ، دكان فروبست و در كار خود حيران بود . و او بهر كتافه و عسل بفكرت فرورفت و حال آنكه قيمت نانى نداشت . پس از آن بدكان كتافهفروش رسيده ، در آنجا مبهوت بايستاد و چشمان خود پر از اشك حسرت كرد . آن مرد بر وى نظر كرده ، گفت : اى استاد معروف ، از بهر چه گريانى ؟ مرا از مصيبت خود آگاه كن . معروف پارهدوز ، قصه خود با او حديث كرد و به او گفت : زن من ستمكاريست بىرحم و از من كتافه و عسل خواسته و من تاكنون در دكان نشستم . كارى نزد من نياوردند و هيچچيز به من نرسيد و قيمت نان نيز عايد من نشد . من از او هراسانم . آن مرد بر سخن او بخنديد و گفت : باك مدار .